تبليغاتX
مثلث

مثلث

...و خدا بود که سخن گفت، آنجا که من به سخن آمدم! - گوته

«تويِ هوايِ ريختنِ كوچه»

 

تويِ هوايِ ريختنِ كوچه

صداي شستنِ دستا

كنار ماهِ لرزون

ماهياي قرمزِ ترسو

مثل عِطر نارنج

مي‌ريزه لاي خش‌خشِ شب

امشب يه شبِ ديگه‌اس!

يه جورِ ديگه!

داره نُك مي‌زنه به شيشه

هواي سرد گنجشككِ اشي‌مشي

فراش‌باشي

قصاب‌باشي

آشپزباشي

همه اومدن

حكيم‌باشي...!

 

مي‌ترسم چشامو ببندم

يِهو تمام زمينو آب ببره!

خودت كه مي‌دوني

زير همين آسمون بودم

كه خونه چشاشو بست و

ديگه باز نكرد!

كوچه چشاشو بست و

ديگه باز نكرد

شهر پيش از اينكه چشاشو ببنده

افتاد

و ديگه تكون نخورد!

 

چقدر ساده بوديم

به ياس مي‌گفتيم

شب‌بو!

به هر كي مي‌رسيديم مي‌گفتيم

سلام!

بي‌اجازه تكون نمي‌خورديم

كسي نبود

كسي نمي‌دونست

كسي نمي‌خواست بِره!

مرتب مي‌زديم به كوه

كسي نمي‌زد خودشو به كوچه‌ي علي‌چپ!

كسي خودشو به خواب!

هيچكي ندونه

تو كه مي‌دوني چقدر شاعر بوديم

به ستاره مي‌گفتيم خواهر

به ما مي‌گفتن برادر!

يادته اونشب

يه ماشين با شيشه‌هاي تاريك

اومدو ستاره رو برد؟!

 

ماه پشت ابر بود

كسي به ما نگفت

ما هم به‌جاي شعر

هي روزنامه خونديم و

هي ورق زديم!

هي راه رفتيم و

هي... هي... هي...

هواي عجيب هر شب

نپرس...

نمي‌گم!

گاهي اوقات نمي‌بينم

يِهو چشام سياهي ميره

با مُخ مي‌افتم توي كتاب

لاي دروغاي شاخدار

اونوقت دخترم

طوري كه انگار عروسكش رو گم كرده باشه

به من مي‌گه

بابا!؟

 

نگرانم!

به اندازه‌ي تمام زمين نگرانم

از شما چه پنهون

گاهي وقتا كه كوچه توي سرم مي‌زنه

مي‌شم بي‌هوا سوارِ اولين تاكسي

كه مي‌ايسته جلوي پام

حالمو مي‌پُرسه

بعد از كلي بوق و پَرسه

يِهو ترمز مي‌كنه جلوي يه كوچه‌ي قديمي

حتي كرايه نمي‌گيره

منهم تعجب نمي‌كنم

اما ترس وَرَم مي‌داره

وقتي بي‌هوا

درب زنگ‌زده‌ي يه خونه

به نظرم آشنا مي‌آد

- يه زن -

در رو بَرام باز مي‌كنه

بهم مي‌گه كجا بودي...؟!

- يه دخترِ مثلِ ماه -

طوري كه انگار عروسكش رو پيدا كرده باشه

به من مي‌گه

بابا!؟

 

مي‌دونم پُره گوشِت از اين حرفا

مي‌دونم تو هم مي‌دوني يه عده حق دارن

يه عده هيچ‌چي ندارن!

اما با ما كار دارن

تو حواست نيست!

كافيهِ بگي كلمه

تا حرف‌حرفت كنن

بريزَنِت جلوي زوزه‌ي شُغالا!

 

چاقوي قلم‌تراش پدر

يه روز به سرش زد

كه ديگه قلم نتراشه!

همه‌ي سپيدها عهد بستن

هرگز سياه نشن

نمي‌دونم خدا راضي بود يا نه

وقتي ديگه صداي مفاتيح

از اتاق پدر بيرون نيومد

و ما هرچي در زديم

كسي باز نكرد

دست‌هاي پدر ريخته بود روي خونِ كاغذ

ما ريختيم توي كوچه

كوچه ريخت توي ما

يِهو مثل علفاي هرز

همه‌جا رو گرفتيم

كسي نگفت خَرِت به چند مَنِه!

 

چرا تو چيزي نمي‌گي

چرا تو چيزي نمي‌خواي؟!

اصلا مي‌خواي جاي تو باشم

تو جاي من

اين طرف آينه؟!

 

توي هوايِ ريختنِ كوچه

صدايِ شستنِ دستا...!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 19:36  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

«از زندگي مرا همين بس...»

 

 از زندگي مرا همين بس

كه با بوسه‌هاي تو آغاز شود

هر صبح

از زندگي مرا چشمان تو

كه چراغي است

در جستجوي انسان!

 

در سرزمين من

ميان من و مرگ

لبخند توست تنها

كه تفاوت دارد!

تنها به‌خاطر نام توست

كه جريان دارد زندگي

در رگ‌هايم

و مبهوت به هر سوي

كشيده است مرا!

 

زيباترين ترانه‌ي سرزمين من مي‌تواند

تنها تو باشي

بي هيچ واژه‌اي

 

گيسوان تو پرچمي است

آويخته بر باد

سرگشته‌ي خدايي

كه در همين نزديكي است

و به معجزه نشسته است

تعبير نام تو را؛

توانستن

به تنهايي توانستن

_ تانيا _*

از زندگي مرا همين بس

 

 

*تانيا: نامي است در گويش كردي و خراساني با معناي توانستن، به تنهايي توانستن- همچنين نام دخترم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:0  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

شاهنامه؛ جاودانگی اصالت اقوام ایرانی

 

 اشاره:

از احوال حكيم فردوسي در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.

فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می‌ورزید. همین علاقه به داستان‌های کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:22  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

« درست سمت تو آمد... »

 

 

{به بانو فاطمه زهرا (س)}

 

درست سمت تو آمد... به بر گرفت تو را

و ناگهان همه جا نور درگرفت تو را

 

رسید کار به آنجا که ماه از شرمش

گرفت صورت خود... در نظر گرفت تو را

 

هوا تحمل رنج تو را نداشت؛ - گرفت-

به باد هق هق مرغ سحر گرفت تو را

 

تو را ملائکه با دست خویش پوشاندند

خدا پرنده شد و زیر پر گرفت تو را

 

همینکه ماه به خود آمد و... ( سه نقطهگرفت

که آب های جهان روی سر گرفت تو را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:46  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

« درخت »

 

 

ستاره، ماه و شب... یک غزل برای درخت

صدای خش خش برگ است زیر پای درخت

 

و من که تکیه به او... او که باز تکیه به من

و حس و حال عجیبی ست در صدای درخت

 

شبیه یک نخ سیگار... یک نخ سیگار...

شبیه یک نخ دیگر... و سرفه های درخت

 

شبیه من که رسیدم به لابلای درخت

شبیه تو که رسیدی به انتهای درخت

 

درخت می شوی انگار ماه صورت تو

و گیسوان تو در باد - شاخه های درخت-

 

و من که مثل همین باد... باد... باد... سکوت!

صدای خش خش برگ است زیر پای درخت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:45  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

« پنجره »

 

 

از پنجره ی اتاق من تا تو

یک فاصله ی عجیب، اما تو

 

انگار که ایستاده ای با من

انگار که ایستاده ام با تو

 

از پنجره هرچه را ببینی - خیس-

من، خانه، تمام کوچه، حتی تو

 

پر کرده تمام شیشه ها را ابر

پر کرده تمام شیشه ها را تو

 

و شره ی چکه

                   چکه ی شیشه

یا اشک من است می چکد یا تو

 

از پنجره ی اتاق من پیداست

رفتند تمام شهر ... الا تو

 

الا تو که هیچ وقت... اما نه

این سایه من است می رود

                                 ... یا تو!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:45  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

« شبح »

 

هنوز پا به پای شبها، از سکوت تنهاتر

هنوز می رود شبح در شهر بی در و پیکر

 

و دست باد می زند بر ابر مثل یک ناقوس

و پای ابر می خورد بر سنگ، می زند بر در

 

رسید یکنفر؛ - « سیاهی» مثل چتر در دستش-

و خیس خیس می چکد بر فرش؛ گریه ی مادر!

 

تمام شهر مثل تابوتی به راه می افتد

تمام شهر می زند بر سینه، می زند بر سر

 

شبیه عکس می شود بابا کنار مادر ... بعد

کفن سفید و سبز و قرمز، سنگ قبر از مرمر

 

هنوز پا به پای شب ها می نوشت بر دیوار

کلاغ... پر، عقاب... پر، بابای خوبمان... پر ... پر

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:43  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

« ولگرد »

 

بی تو یک رد پای ولگردم

مثل شب دور ماه می گردم

 

توی شهری که سال ها پی سال

با موزاییک هاش همدردم

 

دست در دست گرم تنهایی

برگ ریزان کوچه ای زردم

 

با خودم راه می روم تا صبح

شاید از تو نشانی آوردم

 

شاید از تو... منی که با من نیست

آه... امشب چقدر دلسردم!

 

حرف های نگفته تکراریست

کاش امشب سکوت می کردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:41  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

« ترس! »

 

او که از آفتاب می ترسد

تشنه اما از آب می ترسد

 

رو به آیینه ای نمی کند او

آخر از عکس و قاب می ترسد

 

پیرهن هایمان همیشه تر است

مادرم از طناب می ترسد

 

وقتی از شعرهام می گویم

می رود توی خواب... می ترسد!

 

دفترم را به آب می سپرم

مادرم از طناب می ترسد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:39  توسط پیمان شعبانی تبار  | 

در پست مدرن مقصد وجود ندارد

همواره دوره‏ها، سبک‏ها و مکتب‏های مختلف هنری پیش از آنکه به عنوان یک متد مطرح گردد به صورت یک هنجار، در دل اجتماع شکل گرفته است. این هنجارها بر اساس نیازها و زیاده‏خواهی‏هایی که ذهن بشر از آغاز دچار آن بوده، نشات گرفته است و پیش از آنکه کسی متوجه این تغییر گردد و نامی برای آن بیابد توانست خود را با اذهان عمومی عجین سازد. آنچه به این هنجارها لباس واحدی پوشاند که جامعه را متمایل به استفاده از آن سازد، کشف وجه اشتراک‏هایی بود که بین نیازهای بشر و ابزار موجود ارتباطی بینابینی به وجود آورد.
پدیده سنت و مدرنیسم نتیجه این دسته از هنجارها به شمار می‏آید؛ چرا که در روند تکامل عمومی انسان (زیستی- محیطی) با او رشد کرده است و زمانی که نیاز به یک وحدت عمومی پیش آمد، عنوانی بر خود یافت و صاحب‏نظران را بر آن داشت تا برای رسیدن به فهم عمومی به تعریفی عمومی تن در دهند. تعریفی که مقبول همگان باشد و تمایل اکثر آرا را به خود جلب کند. البته این نکته را نیز  نباید رد کرد که همه جنبش‎ها در ابتدای پیدایش با مخالفت‏هایی نیز روبه‏رو بوده است اما آنچه تاکنون تاریخ به ما نشان داده اینست که، انسان مغلوب زمان است و این زمان است که انسان امروز را به سوی پست مدرن رهنمون می‏سازد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:41  توسط پیمان شعبانی تبار  |